تصاویری از خودکشی

تصاویری از خودکشی

 

بقیه ی عکسها در ادامه ی مطلب

من سالهای سال مردم"قیصر امین پور"

تنهايي باتو

تنهانشسته بود شب بلند فكركردبهتره اسمسي بده به معشوقش لرزش انگشتان ديوانه ش به دكمه هاي موبايل منتقل شدن-نميدونست چي بايدبنويسه-معشوقه بيداربود؟شايد-شايدم نه-بالاخره نوشت "من تنهام خيلي تنهام" وارسال كرد- :-) شب بعداسمس دليورشد وجواب اومد ببخشيدگوشيم خاموش بود-مرسي -شادباشي سعي كردشادباشه هرچندبالشش ازاشك خيس بود-هيچوقت نفهميدچرااون همش ميگه شادباش- فكركرداسمس بده دستاش ميلرزيد دوباره نوشت"تنهام-خيلي تنهام"-جواب اومدشادباشي و هرشب اين تكرارشدتااينكه ديگه جوابي نيومد

شل سیلور استاین

 

هنرمندفوق العاده ای به نام

 

شل سیلور استاین

اختراع

موفق شدم، موفق شدم!

 
حدس بزنین موفق به چه کاری شدم!

 
یه چراغ اختراع کردم که پریزش به خورشید می خوره.

 
خورشید خودش به قدر کافی پر نوره


لامپ هم به کفایت قدرتمنده


ولی، ای وای، فقط یه چیز کار رو خراب کرده ..

.
سیم به اندازه کافی بلند نیست.



چاشنی آسمون

یه تیکه ای از آسمون


کنده شده و

 
از توی درز پشت بون

 
افتاد درست توی آش من،

 
تالاپ!


می خوای راستش رو بگم برات؟

 
من معمولاً از آش عدس بدم میاد


اما به هر حال می دونم

 
که این رو تا آخر می خورم!

 
چه خوشمزه س، خوشمزه


(فقط چون از تو سقف افتاده، یک کم طعم گچ میده)

 
اما خیلی خوشمزه س، خدا جونم

 
می تونم قد یه دریا از این آتش بخورم


یه ذره چاشنی آسمون

 
چه طعمی عوض می کنه، خدا جون.

 

از کتاب جایی که پیاده رو تموم می شه

 

شل سیلوراستاین در 25 سپتامبر 1932 در شیکاگو متولد شد.

نام کامل او «شلدن آلن سیلوراستاین» (Sheldon Allan Silverstein) بود.

او در سال 1950 در ارتش آمریکا به خدمت فراخوانده شده و از همان زمان، کار نقاشی کارتونی را برای برخی مجلات آغاز کرد.

سیلوراستاین از کودکی استعداد ذاتی خاصی در نقاشی و نوشتن داشت. خودش بعدها در جایی می نویسد که این دو کار- نقاشی و نوشتن- تنها اموری بودند که وی در آنها موفق بود:

"وقتی بچه بودم، حدود 12 الی 14 سالگی، بیشتر ترجیح دادم که یک بازیکن بیس بال باشم و یا با دوستانم معاشرت داشته باشم. اما بیس بال بلد نبودم و خوشبختانه دختران و پسران دور و برم هم چندان از من خوششان نمی آمد. در این مورد، کاری از دست من بر نمی آمد. بنابراین شروع به نوشتن و نقاشی کردم و خوشبختانه در این دو زمینه، کسی را نداشتم که از او تقلید کنم، و یا تحت تأثیرش قرار بگیرم. بنابراین کم کم به سبک خودم دست پیدا کردم و قبل از این که با آثار نویسندگان و هنرمندان دیگر آشنا شوم، مشغول کارهای خلاقانه شدم.

در واقع حدود سی سالگی بود که به طور جدی با آثار نویسندگان دیگر آشنا شدم. در آن زمان با وجود این که مورد توجه مردم قرار گرفته بودم، اما باز هم، کار را به هر چیز دیگر ترجیح می دادم، چون دیگر کار کردن برایم به شکل عادت درآمده بود."

معروف ترین آثار سیلور استاین، آثاری است که او برای کودکان نوشته است، هر چند بیشتر آثار او در گروه سنی خاصی نمی گنجد و به نظر می رسد که همه آدمها در هر سنی می توانند مخاطب او قرار بگیرند.

آثاری از او که در کتابفروشی های کودک به فروش می رسند هم از سوی مخاطبان بزرگسال مورد توجه زیادی قرار می گیرند و این از ویژگیهای خاص اشعار اوست که همه گروههای سنی می توانند با آن هم ذات پنداری کنند.

اشعار او، در عین برخورداری از عنصر طنز، صریح، ساده و تکان دهنده هستند و هر یک، جنبه ای از زندگی را از بعدی جدید، به نمایش می گذارند. بعدی که با نظریات شناخته شده فلسفی، روان شناختی و جامعه شناسی کاملاً تفاوت دارد و نوع نگاه و فلسفه جدیدی را به زندگی مطرح می کند.

فلسفه ای که در طی آن، انسان با ابزار طنز و سادگی، به درک صادقانه ای از خود و جهان پیرامونش نائل می شود.

سبک نگارش سیلوراستاین، سرشار از شور و انرژی و احساسی است. ویژگی اساسی نگاه او، آزادی و رهایی از هر گونه قید و بندی است که احساس و ادراک انسان را دچار قالبها و کلیشه های از پیش تعریف شده می کند.

خود او در مقدمه کتاب «چراغی زیر شیروانی» می گوید: "من آزادم، هر کجا که دلم می خواهد می روم و هر کاری که دلم می خواهد انجام می دهم و معتقدم هر کسی باید چنین زندگی کند. نباید به هیچ کس وابسته بود".

بسیاری از کسانی که فکر می کنند سیلوراستاین تنها نویسنده ای برای کودکان است، وقتی می فهمند که بزرگسالان بیشتر از کودکان، از آثار او استقبال می کنند، بسیار متعجب می شوند.

اما بزرگ ترها سیلوراستاین را بخشی از وجود خود می دانند. چرا که حرفهای ناگفته آنها را با زبان طنز بیان می کند. یکی از لقب هایی که در مورد سیلوراستاین داده شده این است: "مردی که کودکی اش را در چمدانی با خود می برد".

وقتی که سیلوراستاین در سال 1960، نخستین کتاب کودکش را به نام «درخت بخشند» به چاپ رساند، خیلی زود به عنوان نویسنده موفق کودکان به شهرت رسید.

هجو، نوعی سادگی و نادانی ماهرانه و بازی استادانه با لغات، از ویژگی های کار اوست. گویی که او با طبیعت انسان های هر سنی آشناست. برخلاف آنچه به نظر می رسد سیلوراستاین از ابتدا تصمیم نداشت نویسنده یا تصویر گر کتابهای کودکان شود.

اولین بار یکی از دوستانش سیلوراستاین را قانع کرد که برای کودکان بنویسد و اولین کتاب او "درخت بخشنده" که بعدها با موفقیت زیادی روبرو شد.

ابتدا توسط یک ویراستار مردود شناخته شد. چرا که به نظر می رسد کتاب میان ادبیات کودک و بزرگسال دست و پا می زند و چون مخاطب مشخصی ندارد، فروش خوبی نخواهد داشت.

البته بعدها هر دو گروه کودک و بزرگسال از این کتاب استقبال کردند و کتاب "رقصهای مختلف" که حاوی مجموعه شعرها و قصه هایی برای کودکان است نیز مورد توجه بزرگسالان قرار گرفت. نویسنده در این کتاب از ورای طنز، نگاهی به پوچی و هرج و مرج حاکم بر جامعه بزرگسالان دارد و همین موضوع جاذبه اصلی کتاب از دید بزرگترها است.

سیلوراستاین، با نگاه دو گانه و طنزآمیز خود، نویسنده ای است که تحت هیچ قالب معین و بر چسب خاصی نمی گنجد.

روح جسور و آزاد او هیچ گونه محدودیتی را بر نمی تابد و این سرزندگی مورد توجه هر انسانی با هر سن و موقعیتی قرار می گیرد.

سبک او، نو و منحصر به فرد است، چرا که به قول خودش: "خوشبختانه کسی در اطرافم نبود که از او تقلید کنم، پس راه خودم را دنبال کردم...."

!آثار
آثار سیلوراستاین عبارتند از:

نمایشنامه :بانو و ببر"
"درخت بخشنده"
"جایی که پیاده رو تمام می شه"
"نوری در اتاق زیر شیروانی"
"قطعه گمشده"
"آشنایی قطعه گمشده با دایره بزرگ"
"لافکادیو"
"همت به روایت مردم کوچه و بازار"
"یک زرافه و نصفی"



اشعاری عجیب و بسیار زیبا از  یدالله رویایی

شعری عجیب و بسیار زیبا از یدالله رویایی
 
 
درخت تنهایی را می داند

درخت تنهایي را می داند
و صداها را به نام می خواند
جنگل جامعه ای اسیر است
و درخت حافظه ای مغشوش
حافظه ای اسیر
در جامعه ای مغشوش
چه کند گر زنجیرش را نستاید
گر خاک را نشناسد ؟
 
 
رویایی شاعر بزرگ و صاحب سبک که عده ای دیوونه اراجیف می نویسن و الکی میگن ما شعر حجم کار می کنیم و پیرو رویایی هستیم
اما رویایی هیچ جانشین و همانندی نداره. چون قدرت هنرش بیشتر از این حرفاس
 
 
قلبی میان ما می زد

قلبی میان ما زده می شد
که ناگهان
ما را از آن اطاقک مأنوس بردند
دیوارهای زندان
تا کوچه ای نسازند
از پهنا می رفتند
آن سوی پنجره
هر سرفه ای که عابر می کرد
یک کارد از ستاره می افتاد
اینسوی پنجره
هر 24 ساعت یکبار
یک تازیانه از تقویم
برمی خاست
قلب درشت سنگ نمی زد
و برگ
جز در میان باران
از قلب خود صدای تپیدن نمی شنید
تقویم و تازیانه و
دیوارهای پهن
ما را از آن اتاقک مأنوس
تا 24 سرفه
تا 24 کارد
بدرقه کردند
 
اینم یه ترانه از رویایی

سرِخونه‌ي دلُم

سر خونه‌ی دلمُ      لونه‌ی غمُم      یاد او نشسته
یاد تسمه وتفنگ    قطار فشنگ     مادیون خسته

سر سنگ چشمه ها    توی دره ها        جاده های باریک
در اون شب‌های بارون   چیک چیک نودون   کوچه های تاریک

لالایی لای لالایی لای     بخواب نقل ونمکدون     بخواب غنچه‌ی زمستون

                                                                                                                        
الان پشت شیشه ها    روی چینه ها     گربهِ بیداره
صدای پای فراری     چرخای گاری     پشتِ دیواره

لالایی لای لالایی لای    بابات گرم شکاره          برات سوغاتی میاره : 

کره اسب سُم طلا   عروس صحرا     پری بیابون
یال خونیِ شیرا     روی شونه هاش   افتاده پریشون

                  ***

لالا لا گل انار        مونده یادگار        از بابای پیرت
که یک شب به کوه ودشت  رفت وبرنگشت    منو کرد اسیرت

براش مهتاب ایوون      مرغ کوهستون        گریه کردن از غم
رو طاق چکمه وشمشیر   زین اسب پیر       مونده غرق ماتم

لالایی لای لالایی لای     بخواب شاخه‌ی نیلوفر      بخواب ناز دل مادر

براش دستمال سفید         از سر دستا             پر گرفت ورقصید
آب زیر پل نالید            سر نزد خورشید          شپ پره نخوابید

لالایی لای لالایی لای   بابات گرم شکاره   برات سوغاتی میاره :

کره اسب سم طلا       عروس صحرا        پری بیابون
یال خونی شیرا.....(تکرار)

 

و قسمتی از حرفاش که برای خوندن بیشتر به وبسایت ایشون واقع درپيوندهای این وبلاگ بروید.

 

سوآل : چگونه و چرا مي نويسيد ؟ 

پاسخ : کم می‌‌نویسم، دیر می‌‌نویسم. تأنی ضعف من است. و ضعف من این است که نمی‌‌توانم. نتوانستن عیب من، و عیب من عادت من است. حالا دیگر نمی‌‌توانم خود را عوض کنم، این عیب و این عادت در من مانده اند و با من زندگی‌ کرده اند.

من دورتر می‌‌روم از آنهایی که تند تر می‌‌روند. فرق من با آنکه تند می رود این است که او، وقتی که می نویسد، بر آنچه که می بیند می رود. من اما، قلم که می گیرم ، با آنچه که می بینم در نبرد می مانم. تا از او –  از معلوم – پرده بر دارم . او، آنچه را که حس می‌‌کند می‌‌نویسد. ‌ من اما، با آنچه حس می‌‌شود، - با محسوس -  نامحسوس می‌‌مانم. من حس نمی‌‌کنم.

بر جمله‌هایم تامل بسیار می‌‌کنم. و تامل‌های دستِ مرا ذهن من است که دور می‌‌برد. ذهنی‌ با تربیت حجمی. وتربیتِ شکل، که بدون ریتم زندگی‌ ندارد. ریتم را به معنای وزن و عروض نگیرید(که در جای خود غنی، دلپذیر و هوشمندانه است). ریتم در قطعه و نه ریتم در مصرع . ریتم را در حرف من اینجا، به معنای حرکتِ حرف بگیرید. حرکت حرف در متن، "جا" ای که در نویسش پیدا می‌‌کند. "نظم جا". منظورم نظم چیز‌ها نیست. چیز‌ها نظم ندارند. به داخل متن که می‌‌آیند، نظم شان را در بیرون جا می‌‌گذارند، به خاطر جایی‌ که در قطعه شعر پیدا می‌‌کنند. این حرکت نه نقطۀ عزیمت دارد و نه مرزِ رسیدن. تمام ذهن حجم ذهن ادامه است، ذهن غایت. غایت معلوم نیست. پس ذهن، ذهن ِ بی‌ غایتی است، بی‌ نهایتی است. پس ادامه، ادامهٔ لغت است، ادامهٔ لوگوس که مادر الفبا است. من حتی "ی" را هم از آخر الفبا بر می‌‌دارم. چون ادامه ادامهٔ لغت است، و در این ادامه، لغت چیزی جز علامت نیست. و علامتِ لغت، باری برای لغت است. من آنرا مثل معنای آن می‌‌گیرم، که همیشه جایش را خالی‌ از خودش می‌‌کند، مثل "ی"  در آخر الفبا،. که در علائم نا‌ معلوم ادامه می‌‌گیرد. مثل حلاج در علائم نامعلومش،. و اقامت‌هایش در طواسین. حلاج لُغُز(لوگوس) را هم ساکن دوایرِدرهم می‌‌بینذ. لِغُز‌های او، شعر ما را زندگی ِ‌ لغت می‌‌کنند. وقتی‌ که می‌‌دانی، ادامه می‌‌گیری. شتاب نمی‌‌گیری.

 همه چیز نویسش است. نویسش همه چیز ما ست. یا به چیزها زندگی می دهد، یا زندگی از چیزها می گیرد. نویسش، نوشتن نیست .  نویسش چگونه نوشتن است . نویسش می تواند آبروی  نوشتن باشد. می تواند هم  نباشد . و یا حتی آن را از این بگیرد. آن فرقی که میان شمس بی کتاب و کتابِ فیه ما فیه می‌گذرد، ویا میان حلاجِ محجوب و هجویری ِ کشف المحجوب، نمونه هائی از این حرف اند (نويسش 11)

در تأنی‌های من، همیشه تکه‌ای از متن تمام متن است. بقیهٔ متن برای همان تکه می آید. همیشه کسی‌ هست که متن مرا بهتر از من می‌‌خواند. حسودِ او که می‌‌شوم در همان تکه می‌‌مانم، و فکر می‌‌کنم برای بهتر از خودم می‌‌نویسم. من این بهترازخودم را درهمان تکه جا می‌‌گذارم. می‌گردانمش، می‌‌چرخانمش، دورش می‌‌گردم. خودم را تکرار نمی کنم، و در تکرار آنچه خودم نیست مقاویت نمی کنم. حتی تکرار را تکرار می کنم.  ولی تاجر ِ تکرار، اندی وارهول، نمی شوم. تا بخواهد بشود استروکتورم را به سرعت عوض می کنم. پیکاسو می شوم،  زائر پاره فضاها، و کعبه های مکعب

.                                                                           تکرار گروهی،  سِری و تکثیر، کار من نیست.. اگرچه در جای خود زیبا باشد. کار مرا رابطه اداره می کند. اگر رابطه نباشد، شماره و تکثیر مارا به جائی نمی رساند. کار شعر کار "تولید انبوه" نیست . اینکه ما یکی را کنار خودش بگذاریم یا کنار دیگری، حتما حکمتی دارد، حکمت ِ کنار. و جوار، که در زیباشناسی  بازی بزرگی دارد. "دیگری راهم رابطه در کنار دیگری می گذارد نه شماره و نمره" (هوسرل).  پس باید به کنار اندیشید نه به تکرار، وقتی کنار معنی ِ دیگر می گیرد ( لبریختۀ 80). و  "معنی ِ دیگر" را، اگر کشف نکنیم ، می سازیم .

ساختن ! در این معنی است که من همیشه فکر کرده‌ام که شاعر ِ امروز باید هنرمندِ امروز باشد. یعنی هم شاعر باشد هم آرتیست : در شعر شامه‌ای برای لغت، و در لغت شامه‌ای برای شعر باشد

یدالله رویایی در سال ۱۳۱۱ در دامغان به دنیاآمد. آموزش دبستانی و دبیرستانی خود را در همان جا به پایان رساند و سپس در دانشکده حقوق دانشگاه تهران پذیرفته شد و در همین رشته تحصیل کرد. پس از فراغت از تحصیل ، در وزارت دارایی مشغول به کار شد، مدتی هم در ادارات و مراکز دیگر از جمله تلویزیون ملی ایران به عنوان سرپرست امور مالی کار می‌کرد.او از موسسان شرکت انتشاراتی روزن بود . رویایی با چند شاعر دیگر ، مانیفست «اسپاسمانتالیسم» را منتشر کردند که بعدها به خلق نگرش تازهٔ شعری با عنوان «شعر حجم» منجر شد. رؤیایی هم اکنون در پاریس زندگی می‌کند.

برای دیدن لیست آثارش به ادامه ی مطلب بروید

                                             

ادامه نوشته

طلاق

امروز تولدمه

کیک و شمعی نیست

و لبی که بگه مبارک

طلاق

بشنو همسفر من
از اين قصه تلخ راه دشوار
ای تو تك چراغ اين شب تار

اين كه گذشتن از كنار قصه ها نيست
اين كه يه تصوير از سقوط آدما نيست

ما بي تفاوت به تماشا ننشستيم
ما خود درديم اين نگاهی گذرا نيست

سفر چه تلخه در امتداد اندوه
حس كردن مرگ لحظهء ويرانی كوه

همپای هر بغض شكستن و چكيدن
از درد غربت بي صدا فرياد كشيدن

بشنو همسفر من
با هم رهسپار راه درديم
با هم لحظه ها را گريه كرديم

ما در صداي بي صداي گريه سوختيم
ما از عبور تلخ لحظه قصه ساختيم

از مخمل درد به تن عشق جامه دوختيم
تا عجز خود را با هم و بي هم شناختيم

تنهايي رفتيم به عجز خود رسيديم
با هم دوباره زهر تنهایی چشيديم

شايد در اين راه اگر با هم بمانيم
وقت رسيدن شعر خوشبختی بخوانيم

ادامه نوشته