قایق کاغذی

امروز یاد یه ترانه ی قدیمی افتادم که منصور سالها پیش خوند و شعر زیباش از سوسن اکبرپور بوده.چقدر این ترانه زیبا و مصور هست


قايق كاغذي رو آب داره ميره

من نگاش ميكنم و گريه‏م ميگيره
قايق كاغذي ميره و ميدونم
كه براي گريه كردن ديگه ديره

زندگيم كتابِ مثنوي نبوده
من از اون روزي كه دنيا رو شناختم
زندگيم يه تيكه كاغذ پاره بوده
كه ازش يه قايق كاغذي ساختم


كي برام مونده كه با دستِ محبت
روي سينه‏ام بفشارم عشق و شادي
چي برام مونده به جز اشكِ ندامت
كه به چشمِ خشكِ من تو هديه دادي

شعر مهتاب توي خاطره اسيره
دلم از ديدنِ نيلوفر ميگيره
عكسِ خوبِ كودكي كنارِ بركه
زُل زده به قايق و با اون ميميره


جاده تنها اونورِ بركه نشسته
باز نگاهش به منه، اين منِ خسته
قصّهء مسافر و قصّهء رفتن
قصّهء تلخِ منه در خود شكسته


چي برام مونده كه با دستِ محبت
روي سينه‏ام بفشارم عشق و شادي

چي برام مونده به جز اشكِ ندامت
كه به چشمِ خشكِ من تو هديه دادي


عاشورا تسلیت باد


یا حسین (ع)

ایستگاه متروک

ترانه ای سرودم  تقدیم  به همیشه ی  بودنم بانوی  غزلهایم

مثل آب  رو شعله ی  زخم

اونروزا  که  دیدن تو

از پس پنجره  میریخت

شوق سر کشیدن تو


اونروزا که  عطر خوب

انتظار یه ملاقات

 معنی یه  صندلی بود

زیر اون دار مجازات


اونروزا حماسه ی عشق

از غزل  سرریز میشد

هر شب از تکرار یادت

خواب من لبریز میشد


من به پای خوبی تو

شعله میکشیدم  آروم

پشت پرچین ترانه

میکشیدم  اشکو  بر بوم




واسه فهمیدن  چشمات

چشم من  عمیق میشد

در حضور  تو  سکوتم

طعمه ی حریق میشد