امروز یاد یه ترانه ی قدیمی افتادم که منصور سالها پیش خوند و شعر زیباش از سوسن اکبرپور بوده.چقدر این ترانه زیبا و مصور هست


قايق كاغذي رو آب داره ميره

من نگاش ميكنم و گريه‏م ميگيره
قايق كاغذي ميره و ميدونم
كه براي گريه كردن ديگه ديره

زندگيم كتابِ مثنوي نبوده
من از اون روزي كه دنيا رو شناختم
زندگيم يه تيكه كاغذ پاره بوده
كه ازش يه قايق كاغذي ساختم


كي برام مونده كه با دستِ محبت
روي سينه‏ام بفشارم عشق و شادي
چي برام مونده به جز اشكِ ندامت
كه به چشمِ خشكِ من تو هديه دادي

شعر مهتاب توي خاطره اسيره
دلم از ديدنِ نيلوفر ميگيره
عكسِ خوبِ كودكي كنارِ بركه
زُل زده به قايق و با اون ميميره


جاده تنها اونورِ بركه نشسته
باز نگاهش به منه، اين منِ خسته
قصّهء مسافر و قصّهء رفتن
قصّهء تلخِ منه در خود شكسته


چي برام مونده كه با دستِ محبت
روي سينه‏ام بفشارم عشق و شادي

چي برام مونده به جز اشكِ ندامت
كه به چشمِ خشكِ من تو هديه دادي